اردی بهشت...

 

۴ روز از اومدنت گذشته  و من همه ی این ۴روز و شب توی ذهنم هزار بار نوشتم :

برای استقبال از تو بارون سنگ تموم گذاشت اردی بهشت...

دلم میخواست مثل همه ی سالها که ثانیه های رسیدنت برای من مثل ثانیه های تحویل سال موسیقی ِ دیگه داره منتظر می موندم و می شمردمشون ...

هر چند اومدنت لابلای همه ی اون مشغله ها و خستگی های اطرافم بخوبی حس شد؛ اما منو ببخش که امسال مرور نکردم همه ی لحظه های اردی بهشتی زندگیم رو، ببخش که خوش آمدم دیر شد و حرف دل مثل همیشه در سکوت جاری شد .

اومدم بنویسم که بگم حواسم مثل هر سال بهت هست... که گمت نکردم هنوز...

.....

هی همین دل بی قرار من ، ری را
کاش این همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می داشتند
ری را ! ری را !

تنها تکرار نام توست که می گویدم
دیدگانت خواهرانه بارانند .
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد ، ربودن بافه های رویا نبوده است...

 

دل نوشت :

اردی بهشت شهرم رو به همه جای دنیا ترجیح میدم، دلم این روزها هوایی هزارپیچ ِ و درخت های اقاقیا که عطر گلهاش رو باد تا بهشت میبره...

گریه نکن ری را
راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است
دوباره اردی بهشت به دیدنت می آیم...
شبیه بچگی هامه... خیلی شبیه...

 

/ 0 نظر / 5 بازدید