جمعه است 

با یه ذهن خسته و درگیر نشستم زیر کولر و هوای نوشتن زده بسرم ، هرچی فکر کردم عنوان نوشته های گذشته و متن هایی ک جناب پرشین بلاگ پاکش کرده یادم نیومد ،مهم نیست ، فدای سر همه ...

بحث و جدل های تکراری این زندگی کوفتی هرچند  دیگه تکراری شده ولی به استخوان رسیده با یه تلنگر دردش به اوج می رسه و من کم طاقت تر از همیشه ام ...

هرچند  تمام تلاشم رو میکنم ک ازین اتفاقات فرار کنم ولی خب نمیشه گاهی باید درگیر شد،  داد زد و  ... زندگی کوفتی من همیشه این چیزا توش بوده و هیچ وقت هم  روی آرامش نداشت  اگر هم بود زودتر از اینکه بتونم حسش کنم تموم شد 

از خستگی و بی خوابی این چند روز  و سر درد نمیتونم بخوابم این خیلی بده ، شاید بدترین نوع زندگی گیر کردن تو این حالت باشه که نمیدونی چطور ازش بگذری ...

خلاصه اینکه داغونم ...

نه بدبختم .

/ 0 نظر / 31 بازدید