تولدت مبارک ماه من...

20 آبان تولد شوهری بود،

این اولین تولد 2 نفری زیر سقفیه که توش من و علی دنیامونو ساختیم و زندگی می کنیم.  مطمئنم با توجه با شرایطی که چند روز اخیر درگیرش بودم احساس می کرد که فراموش کردم اون روز رو ... ولی مگه میشه؟ مگه میشه روزی که برای رسیدن بهش روزشماری می کنی رو از یاد ببری؟

قرار بود روز قبل از تولد تمام وقت شرکت باشه. منم بر همون اساس برنامه ریزی کردم که بخاطر ماموریت همدان قرار بر این شد که 8 صبح بره شرکت و 11 برگرده . همه ی برنامه هامم بهم ریخت! یجورایی هول شدم !

ظهر که قضیه رو فهمیدم دست بکار شدم و وقتی اون غرق تماشای بازی استقلال بود و از گل خوردن های استقلال کیفش کوک میشد و حواسش کاملا"پرت بود کارامل و ژله رو که عاشقشه رو درست کردم.

ساعت حدودای 9:30 بود متوجه شدم چرت می زنه! دیدم بهترین فرصته تا بتونم به کارهام برسم نیشخند

وقتی راضی شد که بخوابه گفتم:

_ برو تو اتاق بخواب یهو که اینجا از سروصدای من بیدار نشی

مگه چیکار داری؟

_میخوام ظرف بشورم

ظرفا رو که شستی!!!

نه! ظرفای مولینکس مونده! (خدایا میشه یادش نیاد امروز اصلا" از مولینکس استفاده نکردم؟)

آها! باشه، شب بخیر

شب بخیر عزیزم!

تا دم در اتاق خواب مشایعتش کردم و درو هم بستم!اوه

 

صبح از رفاه پودر کیک تک خریده بودم. برای اولین بار می خواستم کیک بپزم! طبق دستور مواد رو مخلوط کردم و توی قالب کیک ستاره ای که همون صبح سمانه برام آورده بود ریختم و گذاشتم توی فر.

چند دقیقه بعد یا پف عجیب غریبی کرد که نگو منتظر!( خدایا منفجر نشهنگران

همینجوری با چشای قلمبه انقده نگاهش کردم که پفش یواش یواش عادی بنظرم رسید!

بعد با خامه و کاکائو مشغول تزئین کارامل شدم . از قالب که درش آوردم به ظرف چسبید . یکم توی ظرفش کج قرار گرفته بود . با کاردک کیک افتادم به جونش اما دریغ از یک سانت اینور تر اومدن !! گریهبی خیال جابجایش شدم و با مینیمم امکانات تزیینش کردم !!! بعدش نگاش کردم و کلی تو تنهایی ریسه رفتم!!!

ژله که هنوز خوب خودش رو نگرفته بود .

 طبق دستو دیگه موقع در آوردن کیک بود و من با افتخار کیک خوشرنگ کاکائویی رو از فر در آوردم . اما چشمتون روز بد نیبنه .. مغزش هنوز شکلات بود! خوب شد عقلم رسید سیخونک های زیتون خوری رو فرو کنم توش تا سر از دل کیکم در بیارم! دوباره کیک بخت برگشته راهی مایکرو فر شد!

یه ربع دیگه موند و برگشت ...

تا خنک شدن کیک با نیوشا حرفیدم . ماجرا رو تعریف کردم و کلی خندید بهم L  آخرش به نتیجه نرسیدیم که بادکنکا رو کجا قایم کنم علی نبینه!!!

الان که اینو نوشتم چشم به چمدونم افتاد که گوشه اتاق ولو شده! وسایلش رو بعد سفر خالی کردم اما خودش هنو تو کمد نرفته!!! گرفتی؟ توش خالی بود!!! بادکنکا رو میشد گذاشت توش!!!

صبح روز بعد:

8:30 به زور از رختخواب خودمو کندم! چقدر آرزو داشتم بازم بخوابم، صورت نشسته کیک رو در آوردم و خامه زدم و روی کیک رو پوشوندم . بهش بافت دادم و روش رو با خامه سفید اسلیمی کشیدم .

روی ژله رو هم تزئین کردم .

بادکنک ها رو هم باد کردم و جاسازی کردم . بعد با خیال راحت نشستم تا شوهری بیاد .

...........

فکرم این بود که چجوری وسایل رو بچینم ، چه جوری غافلگیر شه؟!

 

فوتبال پخش می شد از شبکه 3، دو تا تیم خارجی . شوهری نشسته بود پای  !TV

یه فکر بکر زد به سرم، تو اون شرایط تنها راه بود؛ راهی که وقت کمی هم بهم می داد.

روکش مبل رو برداشتم و از تراس پرت کردم پایین!شیطان

_ اِ شوهری روکش مبل افتاد میاری؟ناراحت

( یه نگاه چپ به من یه نگاه به TV ) آره میارم

_ نیشخند 

برقا خاموش شد ... وسایل نصفه نیمه روی میز بود ... شمع 28 رو روی کیک قرار دادم و روشن کردم ...

در رو که باز کردم خودم رفتم پشت در... اومد تو ... مات میز و حال و هوای خونه بود ...

شب قشنگی شد ... و اون خوشحال تر از اونی شد که تو فکر من می گنجید. قلب*

 

---------------------------------

دوست داشتم آبان تموم شه، بعد این متن رو بزارم.*

/ 0 نظر / 8 بازدید