بسم الله الرحمن الرحیم...

خدایا قسم به تو ، که تو بزرگترین گم کرده ی منی...

 

 

این روزها و شب ها  کورتر و کورتر شدم و عجیبه که تو رو حتی توی چشم های مادرم هم پیدا نکردم .

همیشه توی گله های دیگران از دنیا گم شدی... که هر کس کنارم شکایت از دنیا کرد  تو ناپیدا تر شدی... یادت میاد؟ یه روزی همه چیزم رو سپردم به تو، گفتن وکیل خوبی هستی... گفتم هر کاری که میخوای بکن، ریش و قیچی واسه رسیدن دست تو، می خوام ببینم با تنها خواسته ی من چیکار می کنی...

خودت خوب تر از هر کسی می دونی، مدت هاست لبهام به گله ای از تو باز نشده ، انگار سالهاست حرف نزدم ...

حس میکنم  لب اگر به شکایت وا کنم تعفن همه ی روزهای سخت عالم رو پر می کنه ...

این روزها که برای عده ای عیده و برای عده ای حسرت عید دیگران...

این روزها که همه ی وجودم درد رو فریاد می زنه و من به زور سرخاب سفیداب رنگ خوشی به چهره م می زنم ...

این روزها که ثانیه ها هر کدوم سالها رو طی می کنند برای گذشتن از من ، دارم جرات گفتن و خواست رو دور از چشم همه و حتی تو تمرین می کنم،

این روزها طاقتم کمتر از هر وقتی شده . به یاد اون روز و اون وکالتی که بهت دادم باش، کمی پرونده هات رو زیر و رو کن، برام بگو به شرط چه ناخواسته هایی خواسته ی بزرگ اون روزهای من رو برآورده کردی...

بگو قراره کدوم لحظه های خوش فرداها  رو از دست بدم ؟

اصلا نه ، بگذار مثل همه اون روزها برات حرف بزنم .  تو بزرگترین وکیل و بهترین و برترین وکیلی... کاری که به تو سپرده بشه دلواپسی از پی ش نمیاد ... طاقتم کمه ... خسته ام از توهم خوشی...

کم کن دور معکوس این چرخ رو که اگر دل رو، رو کنم برات روی نگاه کردن به چشم هام رو نخواهی داشت.

 

 

/ 0 نظر / 7 بازدید