این روز ها همه میگن حالا می فهمیم چقدر دوسش داشتی...

 دونستن هاشون برام مهم نیست،

 قسم به مهربونی هات، تنها چیزی که برام مهمه اینه که خودت می دونستی چقدر دوست داشتم ...

گوشه گوشه ی اتاقت یادآور روزهایی ِ که تو بودی، با کیسه ی داروهایی که همیشه کنارت بود، قطره هایی که با وسواس میریختی تو چشات و مطمئن بودم که حتی یک ثانیه دیرتر و یه قطره کمتر ریخته نمیشن چون می گفتی همه ی امید من به زندگی از دیدن شماهاست...

خسته م ... از بایدی که میگه تو دیگه نیستی خسته م...

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید