خانوم شماره ی 64

 

از همون لحظه بیدار شدن می دونستم روز خوبی ندارم .روز به نصفه نرسیده مطمئن بودم که تا آخر شب هیچ اتفاق دیگری قرار نیست بیفتد...

وقتی باهاش حرف می زدم منگ بودم ... حرف هاش منگ تر و گیجم کرد ... الان نمی دانم تا خانه چهار دست و پا آامده ام یا با 2 پا یا با تاکسی! کمی فکر کنم یادم می آید اما نمی خواهم فکر کنم . به هیچ چیز..

به هیچ فکر نکردن هم کار من نیست . فکرهای تکراری توی سرم لول می خورند ...

به بانک فکر می کنم . به خانومی که خسته و کلافه با بچه ی 2-3 ماه اش بغل دستم نشسته بود و شماره اش 81 بود . من 72 بودم . اخرین شماره ای که اعلام شده بود 51 بود .

کلافه بود . پرسید شماره شما چنده ؟

-72

کمی بعد تر همین سوال را از خانوم پشت سری پرسید.

-64

میشه لطف کنید قسط من رو هم پرداخت کنید؟ با بچه نمی تونم زیاد بشینم

- حالا من کار خودم راه بیفته ببینم چی...

بقیه ی حرف هاش رو نشنیدم . رو کردم بهش، اگه کسی رو قبل از من پیدا نکردید بدید من پرداخت می کنم. تشکر کرد .

اعصابم خورد شد... تا شماره ی من کلی باید منتظر می ماند.

محیط برایم زجرآور شده بود . دوست داشتم خانوم شماره ی 64 زودتر گورش را گم کند...

با متصدی باجه ی 2 صحبت کردم که خانوم بغل دستی خارج از نوبت کارش را انجام دهد . خندید و قبول کرد.گفتم برو باجه ی 2 اگر سخته بده بچه را من نگه دارم .

 با بچه رفت و بعد از انجام کار لبخند زد و خداحافظی کرد . خانوم شماری 64 بیست دقیقه بعد از او رفت. دلم خنک شد.

 

 

راستی، اگر تا بحال شعر های گروس عبدالملکیانرا نخوانده اید، امتحانش کنید ...

با شعر هایش دوباره با شعر زندگی می کنم .

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 37 بازدید