کاشکی...


یکی از همین صبح های لعنتی که دست هات حتی توان کنار گذاشتن پتو رو هم نداره
که اگه دست هات یاری کنن پاهات توان رسوندنت به دفتر چه خاطراتت رو ندارن،
که اگه برسی به دفترت ذهنت نمی کشه که روان نویس نوک نمدی استدلر قهوه ایت که همیشه عشق می کنی باهاش روی ورق های کاهی دفترت چیز بنویسی کدوم گوریه؛

یکی از همین صبح ها، بیدار میشی و دهنت رو به بوی گند سیگار و تلخی ِ دوس داشتنی قهوه آلوده می کنی
و اون نامجوی لعنتی رو دوباره برای صداش و حرفهاش و سه تارش ستایش میکنی
و ذهن کثافتت رو خالی می کنی توی دفترت... 
و می نویسی از همه ی چیزهایی که صبح ها بخاطرشون دستت لرزیده و شب ها باعث ِ خط ِ مورب روی ابروهاتن، 
می نویسی از همه ی 27 سالگیت و حرف هات که تموم شد سرتو میذاری روی همه ی اون چیزی که بالا اوردی و ...

آ ر و م م ـی م ـی ر ی...

کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 

 


/ 0 نظر / 42 بازدید