کوچک کویری
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ کوچک کویری
آرشیو وبلاگ
      کویر همیشه سبز ()
نميدونم ! نویسنده: کوچک کویری - ۱۳۸٤/٩/۳٠

به نام خدای مهربان

چند روز پيش بالاخره با خودم کنار اومدم که دل رو به دريا بزنم و ديدار دوستی برم که هيچ وقت تنها نديدمش . همه زندگيش محيط کارش بود محيطی که به غير از خودش خيلی ها اونجا آروم می گرفتن .... حالا دوباره داشتم اونجا می رفتم ... اما می ترسيدم ميدونستم ديگه نه صدای خنده های گلی اونجا میپيچه نا کل کل فريده و آزاده و نه ناصری که با محبت به همه اونها نگاه کنه می دونستم حتی نگاه ناصر هم عوض شده ......

اتاق تاريک بود . خودش در رو به روم باز کرد .. عادتشو ميدونستم از چشمی نگاه ميکرد و اگه حوصله کسی رو نداشت در رو باز نمی کرد .... در باز شد ... پس هنوز حوصله داشت .. سلام

-- سلام . خوبی

خوب بودم که اومدم اينجا شاما خوبين ؟

-- نه !

ديگه حرفی نبود انگار ..... دلم گرفت . بهش يه شاخه رز صورتی دادم ... برای شما ... چشاش برق زد .... حتی منشيش خوشحال شد از بودن من .... يواشکی گفت ناصر خيلی تنهاست ... تو رو خدا خبرشو بگيرين ..

هميشه اونجا شلوغ بود .... ناصر واقعا يه دوست خوب بود انقدر خوب که خيلی از بچه ها بعد اينکه شرکت رو پيدا کردن . ناصر رو شناختن فهميدن که خيلی از خستگيهاشون رو انجا می تونن جا بذارن ..... آره واقعا جا گذاشتن اما برای ناصر ... حالا ديگه هيشکی نبود ..... شرکت هواش خفه بود ...... ناصر دلش گرفته بود ... گفت خوشحالم ..... از خوشبختی ازاده از زندگی گلی .... از اينکه ديگه به مرگ فکر نميکنند از اينکه انقدر بزرگ شدن که خوب و بد رو می تونن تشخيص بدن .... يه روزی يه آرزويی رو با صدای بلند برای همشون گفتم .... که هممون دوباره سر يه ميز شام جم بشيم با همن حال و هوای هميشگی ...... اما هممون يه مهمون هم با خودمون داشته باشيم . حالا آزاده و حامد ميان .... گلی و محمد .محمد و مهلا ...... اما ......... اما اونی که نبايد می افتاد افتاد ... سرشو از پنجره خم کرده بود و خيابون رو تماشا می کرد ... گفت حالا زندگش برام يه جادست ...  شروعش می کنی اما تا رسيدن چها بر سرت بياد خدا میدونه .....

اون ادم صبح نبودم ... دلم خيلی گرفته بود حتی از هوای شرکت بيشتر .... گفتم اميدوارم اگه دوباره ديدمتون بهتر از حالا باشين ... خداحافظ...

مسير طولانی رو پياده رفتم ...... تموم فکرم پيش ناصر بود ... يادم از گذشته ای که فقط برامون يه استاد بود اومد .... گذشته ای که گذشت اما خوب يادمه اون موقع اون يه ناصر ديگه بود .

ميدونين فرصت ما آدم ها وقت خطا کردن خيلی زياده .... خدا خيلی صبر داره ...... صبر می کنه صبر می کنه .مجال ميده..... اما وقتی که نوبت ما ميشه ما  هم بايد اندازه خدا صبر کنيم .... خدايا کدوم بنده تو  ميتونه اندازه تو صبر کنه ..... بهش گفتم صبور باش...... گفت دنيا دار مکافات....

اما پاداش اون همه دستگيری کجاست خدا .... براش هميشه دعا می کنم ... اميدوارم که اتفاق قشنگی تو زندگشی بيفته چشاش باز باشه ببينش و لذت ببره ....

من حالم الان خيلی خوبه ... سبکی رو حس میکنم ..... ديروز با امام رضا خداحافظی کردم و اومدم .... امروز با .......

مواظب  خودتون باشيد ... نمی دونم چی نوشتم فقط می دونم از چی نوشتم ... خودتون ببخشيد .

                                                      کوچولو

                                                                                                                 ؛ ياعلی ؛

 

  نظرات ()
مطالب اخیر ۱۳٩٦/٥/٢٠ ۱۳٩٦/٥/٤ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ۱۳٩٦/٤/٢٤ لعنتی ۱۳٩٤/٢/٢٧ ۱۳٩٤/۱/۱٦ ... ... ...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من برگ روز بارانی آتش کده خلوت من کلبه دنج خواب گريز یــــــــادگار هوای وصال نفس عميق بغض سکوت کفشهایم کو؟ عکس های من دیگه بسه انتظار دل دردهای آلوچه و باز هم زندگی.... لحظه ها رو با تو بودن رازان ـ پرستوی مهاجر روشنی شبهای سايه خرت و پرت های کلبه خانوم جز آسمان تو در هيچ جای پناهم نيست از دل كوير، دلنوشته هاي كوچك كويري در آواي آزاد ستاد انتخاباتی مهندس میر حسین موسوی پرتال زیگور طراح قالب