کوچک کویری
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ کوچک کویری
آرشیو وبلاگ
      کویر همیشه سبز ()
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی.... نویسنده: کوچک کویری - ۱۳۸٤/٦/٢٦

سلام.......

نمی دونم چی دارم ميگم، رو نوشتهء اين دفعه زياد دقيق نشيد  هر چی بيادو دارم تایپ ميکنم....

يه جورايی دنيا برام نا مفهوم شده تا حالا اينقدر دلم نگرفته بود اگه غرورم اجازه ميداد شايد ساعتها...........ميکردم

حسين ۲۱ سالش بود  عاشق رانندگی ، رانندگيش عالی بود ..هميشه اين ترانهء رضا صادقی رو ميذاشت و کلی با رانندگيش حال ميکرد....(دلم برات تنگ شده جونم....ميخوام ببينمت نميتونم)

با اينکه مريضی سختی داشت هميشه اميدوار بود، به زندگی لبخند ميزد و دوستش داشت....مردم دار و رفيق باز بود ...دوست داشتی و پر محبت...خوش چهره و هميشه خندان....

خوب شده بود دکترا همه ميگفتن غير ممکنه....حسين هم با خيال راحت زدگيشو ميکرد ..چند ماه تو اصفهان بود پيش برادرش ،پيش داداشام...کلی دوست واسه خودش پيدا کرده بود ...که يهو ...

 يهو حالش بد شد....دوباره همون مرض و همون دردا...ولی اون هميشه اميد به برگشت داشت...به داداشم  ميگه اتاق پسرتو رنگ نزن خودم بر ميگردم رنگش ميزنم...آخه خيلی امير محمد و دوست داشت..

اما حسين بود و شيمی درمانی...ريزش موهای سر و صورت  ...چهرهء زرد... درد و رنج ...حسين بود و مبارزه...حالا حالا ها برگشتنی نبود اما تو بدترين شرايط هم بشکن ميزد و با گردنش بازی ميکرد ..رقص گردن زندگی حسين بود....

شايد باورتون نشه دوباره اميد دکتر ها که همه ی آزمايشات از  بهبود حسين حرف ميزنه شروع شد ..حتی اون آخرين ازمايش هم جواب داده بود و همه از پدر حسين شيرينی می خواستن....

اما.........چقدر تایپ اين جمله واسم سخته.. اما ميگم

...حسين  رفت...

حسين رفت بی آنکه از زندگی خسته باشه ..بدون اونکه بخواد بره....حسين رفت  در زمانی که بايد زندگی ميکرد  ،جوونی ميکرد، ميرقصيد ....

حسين رفت بی آنکه بخواد  که بره...

اما من  ....................هنوز هستم ..چرا؟؟منی که........

نه آبجی کوچولو حسين بودن را دوست داشت ميدونم که الان جای بهتريه  اما اون زندگيشو دوست داشت ..اون رنگ زدنو دوست داشت اون ............شايد اون خرمی رو در بودنش ميديد نه در رفتنش......اما رفت

همه چيه اين دنيا بر عکسه...حالم داره روز به روز ازدست دنيا بدتر ميشه...

حسين........... 

دلم برات تنگ شده جونم...ميخوام بيبينمت  نميتونم..................

اتاق امير محمد شايد يه روزی رنگ زده بشه اما.....

روحت شاد .....حسين  شاد

********************

خرم آن روز کزين منزل ويران بروم...راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

کوچک کويری

..........يا علی

  نظرات ()
مطالب اخیر ۱۳٩٦/٥/٢٠ ۱۳٩٦/٥/٤ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ۱۳٩٦/٤/٢٤ لعنتی ۱۳٩٤/٢/٢٧ ۱۳٩٤/۱/۱٦ ... ... ...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من برگ روز بارانی آتش کده خلوت من کلبه دنج خواب گريز یــــــــادگار هوای وصال نفس عميق بغض سکوت کفشهایم کو؟ عکس های من دیگه بسه انتظار دل دردهای آلوچه و باز هم زندگی.... لحظه ها رو با تو بودن رازان ـ پرستوی مهاجر روشنی شبهای سايه خرت و پرت های کلبه خانوم جز آسمان تو در هيچ جای پناهم نيست از دل كوير، دلنوشته هاي كوچك كويري در آواي آزاد ستاد انتخاباتی مهندس میر حسین موسوی پرتال زیگور طراح قالب