کوچک کویری
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ کوچک کویری
آرشیو وبلاگ
      کویر همیشه سبز ()
خواب خوب بی قفس نویسنده: کوچک کویری - ۱۳۸٤/٦/۱


خيلي وقت بود رو به آسمون منتظر نشسته بودم … التماس از نگاهم مي باريد اما حتي قطره اي بارون صورت خيس از اشک منو نوازش نکرد . بي قرار ديدنش بودم ….. سر به سجده گذاشتم .. خداي من،خداي خوب و مهربونم…… خداي بزرگم… حکمت اين همه انتظار چيه ؟ …. بدون گشتن دنبال واژه هايي از جنس دردم، درد دلهام به زبونم جاري ميشد ، خنکي هواي صبح روحمو تازه ميکرد و من بي پروا نفس مي کشيدم …… بوي خاک تموم وجودمو پر کرد . قطره هاي درشت بارون دونه دونه روي زميني که سجده کرده بودم مي افتادن ….. سرمو بلند کردم . يه قطره درشت افتاد رو موهام و جاري شد روي صورتم ……. چند بار داد زدم خدايا ! من دارم خواب ميبينم ؟ خدايا من خواب نميبينم مگه نه ؟ اين بارونه بارون…. با تيمم از همون خاک به نماز ايستادم ،نميدونستم اسم اون نماز چيه …. اون التماس ها رنگ چي داره …. توبه ميکردم يا شکر؟ ، نمي دونم ،نمي دونم
فضا پر از سکوت بود و تنها صدا  موسيقي بارون بود که منو به آرامش مي رسوند …. قطره هاي بارون به اشکام مجال جاري شدن نميدادند و تند اونا رو از روي صورتم ميشستن….. نه اون قطره ها تمومي داشتن و نه اشک هاي من ….. چقدر گذشت….. چند ثانيه ، چند دقيقه، چند ساعت ؟ گرماي ملايم دستي مهربون رو روي صورتم حس مي کردم….. هنوز سردي هواي صبح توي ريه هام بود…. چقدر اون دستا گرم بود… دلم مي خواست ببينمش… هر کاري مي کردم چشام باز نميشد ….. احساس مي کردم اگه چشامو زودتر باز نکنم هيچ وقت ديگه فرصت ديدنشو پيدا نمي کنم، دستشو محکم گرفتم و به هر زحمتي بود چشامو باز کردم، نور خورشيد با همه تنديش مثل يه چيز نوک تيز و دردناک چشامو وادار به بسته شدن کرد…. با دستم چشامو گرفتم..  دردش تو تموم سرم پيچيده بود  سرمو محکم لاي دستام گرفتم و فرياد زدم …. نه از درد ….. من اون دستاي مهربون رو ول کرده بودم  و ديگه گرماشو حس نمي کردم… ترس نبودنش نمي ذاشت دوباره چشامو وا کنم… وقتي تونستم ببينم ديگه نه دستي بود و نه گرماي حضورش، با رفتنش همه چيزو با خودش برده بود…اتاق سرد تر از هميشه بود . از سرما مي لرزيدم… سرمو زير پتو فرو کردم و به تلخي گريستم… براي شيريني خوابم.. براي اينکه هنوز ريه هام پر از هواي متعفن اتاق بود و قطره باروني نبود که اشکمو تند از صورتم بشوره….. مثل هميشه دونه هاي اشکم نصيب گلهاي بالشم ميشد ….. اشک هايي که مدتي بود تمناي دلم رو ناديده ميگرفتن….. 


                                                                               آبجي کوچولو

                                                                                                                                                    " يا علي"

  نظرات ()
مطالب اخیر ۱۳٩٦/٥/٢٠ ۱۳٩٦/٥/٤ ۱۳٩٦/٤/۳۱ ۱۳٩٦/٤/٢٤ لعنتی ۱۳٩٤/٢/٢٧ ۱۳٩٤/۱/۱٦ ... ... ...
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من برگ روز بارانی آتش کده خلوت من کلبه دنج خواب گريز یــــــــادگار هوای وصال نفس عميق بغض سکوت کفشهایم کو؟ عکس های من دیگه بسه انتظار دل دردهای آلوچه و باز هم زندگی.... لحظه ها رو با تو بودن رازان ـ پرستوی مهاجر روشنی شبهای سايه خرت و پرت های کلبه خانوم جز آسمان تو در هيچ جای پناهم نيست از دل كوير، دلنوشته هاي كوچك كويري در آواي آزاد ستاد انتخاباتی مهندس میر حسین موسوی پرتال زیگور طراح قالب