كوير هميشه سبز


یکی از همین صبح های لعنتی که دست هات حتی توان کنار گذاشتن پتو رو هم نداره
که اگه دست هات یاری کنن پاهات توان رسوندنت به دفتر چه خاطراتت رو ندارن،
که اگه برسی به دفترت ذهنت نمی کشه که روان نویس نوک نمدی استدلر قهوه ایت که همیشه عشق می کنی باهاش روی ورق های کاهی دفترت چیز بنویسی کدوم گوریه؛

یکی از همین صبح ها، بیدار میشی و دهنت رو به بوی گند سیگار و تلخی ِ دوس داشتنی قهوه آلوده می کنی
و اون نامجوی لعنتی رو دوباره برای صداش و حرفهاش و سه تارش ستایش میکنی
و ذهن کثافتت رو خالی می کنی توی دفترت... 
و می نویسی از همه ی چیزهایی که صبح ها بخاطرشون دستت لرزیده و شب ها باعث ِ خط ِ مورب روی ابروهاتن، 
می نویسی از همه ی 27 سالگیت و حرف هات که تموم شد سرتو میذاری روی همه ی اون چیزی که بالا اوردی و ...

آ ر و م م ـی م ـی ر ی...

کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 
کاشکی، کاشکی، کاشکی . . . قضاوتی، قضاوتی، قضاوتی . . . در کار، درکار، درکار بود . . 

 


نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط ما نظرات () |

 

به سکوت که ایمان بیاوری

دیگر هیچ حرفی آرامت نمی کند...

حالت به هم می خورد از حرف هایی که زده ای

حالت به هم می خورد از حرفهایی که ... .

به سکوت که ایمان بیاوری...

به سکوت که ایمان بیاوری...

به.

سکوت.

که.

ایمان.

...

 

 

دلم خلوتی دنج می خواهد

من باشم و

سکوت

و

.

.

.

" تــــــو "

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢٢ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط ما نظرات () |

سراب رد پای تو کجای جاده پیدا شد

کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم

که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی

تظاهر کن ازم دوری

تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم

صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر میبینم

یه حسی از تو در من هست

که میدونم تو رو دارم

واسه برگشتنت هرشب درارو باز میزارم . . .

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ توسط ما نظرات () |

 

دیگه تموم شد .

 و امروز روزی ِ که من با آسودگی کامل روی صندلی کارم لم دادم و واسه وبلاگم مطلب می نویسم .

فردا شب افتتاحیه ست هر چند تقریبا دو روزه که مشغول کار شدم، و حسابی دارم لذت می برم .

آره، بالاخره کاری که همیشه دوسش داشتم رو انتخاب کردم و حالا من و دوربینم لحظات رو نه برای خودمون که برای همه اونهایی که آتلیه عکس نقره رو انتخاب می کنن به ثبت می رسونیم .

به 3 سال انتظار برای رسیدن نوبت برای جواز و 4 ماه دویدن و زجر کشیدن و نحسی آوردن توی همه مراحل کار حتی نصب تابلو!! فکر می کنم . الان، آروم تر از اونی هستم که همه ی این اتفاق ها که روزایی زجرم میدان باعث ناراحتیم بشن .

من و دوربینم میزبان لحظات شاد شما هستیم در: آتلیه عکس نقره

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٤ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط ما نظرات () |

خوش آمدی بهار......

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط ما نظرات () |


Design By : Night Skin