كوير هميشه سبز
اگر از احوالات ما خواسته باشید بحمد الله خوبیم و بسیار احساس خوشبختی می کنیم . بطوری که گاهی حتی! سیم تلفن را می کشیم که کسی مزاحم خوشبختی مان نشود و هر کسی زورش زیاد باشد و از راه موبایل مزاحم شود به نظرمان انسان حسود و بیشتر فضولی ست خصوصا اگر بپرسد: چرا گوشی رو دیر برداشتین! در این جور مواقع خوب به تو چه محکمی در ته دلمان نثارش کرده و می گوییم : احساس خوشبختی می کردیم،این شد که گوشی را دیر برداشتیم . و اگر سوال دیگری بپرسد حتما جوری جواب می دهیم که بداند پا از گلیم خود فراتر گذاشته است و اگر باز هم سوالی نظیر اینکه : شام چی می پزی داشته باشد مسلما" آن شخص دیگر جایی در قلبمان نخواهد داشت. وحتی اگر نزدیکمان باشد از آن چشم غره های معروفمان نثارش کرده و با خودمان می گوییم :کاش می شد بزنم لهش کنم! و دیگر اینکه مرده شور هر چی روز ِ تعطیل را ببرد که ما انقدر برایش برنامه نریزیم که مالیده شود برود پی کارش! و ما تازه فهمیده ایم که مالیده شود جمله بدی نیست چون خودمان با گوشهای خودمان شنیدیم که یک بازیگر باحال تلویزیون که خیلی دوست میداریم صدایش را گفت! پس یعنی بد نیست؛ شما هم بیخود پیام بهداشتی صادر نفرمایید. تا یادم نرفته است بگویم در نظر داریم در ادامه مطلب از متنی که چند روز پیش دوستمان برایمان سند نمود استفاده کنیم تا شما بخوانید و مثل من احساساتی شوید و بند 3 را تصور کنید (مانند عابری که صحنه زیبایی برای مدتها ذهنش را پر می کند ) و دلتان غنج برود و در وصف بند آخرش هم نظر ها بدهید و هی بخندید . دیگر اینکه دلمان خیلی برای وبلاگ نویسی تنگ می شود اما با اینترنت هوشمند اینجا تنها "کن نات فایند سرور" را می شود مشاهده نمود و بس، این متن هم پس از مشقات زیاد، روزخوابی ها و شب زنده داری ها فرستاده شده است، قدر نعمت بدانید! بیشتر دوست داریم عکس هم ضمیمه کنیم اما همین حالا هم نصف موهایمان را از دست داده ایم و به زور شلخته کردن کچلی هایمان را می پوشانیم، پس عذر تقصیر را بجا آورده از ساعت ها نشستن پای این اینترنت زپرتی برای آپلود عکس خور را معاف می داریم . بسم الله الرحمن الرحیم... خدایا قسم به تو ، که تو بزرگترین گم کرده ی منی... این روزها و شب ها کورتر و کورتر شدم و عجیبه که تو رو حتی توی چشم های مادرم هم پیدا نکردم . همیشه توی گله های دیگران از دنیا گم شدی... که هر کس کنارم شکایت از دنیا کرد تو ناپیدا تر شدی... یادت میاد؟ یه روزی همه چیزم رو سپردم به تو، گفتن وکیل خوبی هستی... گفتم هر کاری که میخوای بکن، ریش و قیچی واسه رسیدن دست تو، می خوام ببینم با تنها خواسته ی من چیکار می کنی... خودت خوب تر از هر کسی می دونی، مدت هاست لبهام به گله ای از تو باز نشده ، انگار سالهاست حرف نزدم ... حس میکنم لب اگر به شکایت وا کنم تعفن همه ی روزهای سخت عالم رو پر می کنه ... این روزها که برای عده ای عیده و برای عده ای حسرت عید دیگران... این روزها که همه ی وجودم درد رو فریاد می زنه و من به زور سرخاب سفیداب رنگ خوشی به چهره م می زنم ... این روزها که ثانیه ها هر کدوم سالها رو طی می کنند برای گذشتن از من ، دارم جرات گفتن و خواست رو دور از چشم همه و حتی تو تمرین می کنم، این روزها طاقتم کمتر از هر وقتی شده . به یاد اون روز و اون وکالتی که بهت دادم باش، کمی پرونده هات رو زیر و رو کن، برام بگو به شرط چه ناخواسته هایی خواسته ی بزرگ اون روزهای من رو برآورده کردی... بگو قراره کدوم لحظه های خوش فرداها رو از دست بدم ؟ اصلا نه ، بگذار مثل همه اون روزها برات حرف بزنم . تو بزرگترین وکیل و بهترین و برترین وکیلی... کاری که به تو سپرده بشه دلواپسی از پی ش نمیاد ... طاقتم کمه ... خسته ام از توهم خوشی... کم کن دور معکوس این چرخ رو که اگر دل رو، رو کنم برات روی نگاه کردن به چشم هام رو نخواهی داشت. ساعت حدودای 9:30 بود متوجه شدم چرت می زنه! دیدم بهترین فرصته تا بتونم به کارهام برسم _ برو تو اتاق بخواب یهو که اینجا از سروصدای من بیدار نشی نه! ظرفای مولینکس مونده! (خدایا میشه یادش نیاد امروز اصلا" از مولینکس استفاده نکردم؟) تا دم در اتاق خواب مشایعتش کردم و درو هم بستم! چند دقیقه بعد یا پف عجیب غریبی کرد که نگو همینجوری با چشای قلمبه انقده نگاهش کردم که پفش یواش یواش عادی بنظرم رسید! ژله که هنوز خوب خودش رو نگرفته بود . بادکنک ها رو هم باد کردم و جاسازی کردم . بعد با خیال راحت نشستم تا شوهری بیاد . فکرم این بود که چجوری وسایل رو بچینم ، چه جوری غافلگیر شه؟! فوتبال پخش می شد از شبکه 3، دو تا تیم خارجی . شوهری نشسته بود پای !TV یه فکر بکر زد به سرم، تو اون شرایط تنها راه بود؛ راهی که وقت کمی هم بهم می داد. روکش مبل رو برداشتم و از تراس پرت کردم پایین! _ اِ شوهری روکش مبل افتاد میاری؟ ♥ ( یه نگاه چپ به من یه نگاه به TV ) آره میارم برقا خاموش شد ... وسایل نصفه نیمه روی میز بود ... شمع 28 رو روی کیک قرار دادم و روشن کردم ... در رو که باز کردم خودم رفتم پشت در... اومد تو ... مات میز و حال و هوای خونه بود ... شب قشنگی شد ... و اون خوشحال تر از اونی شد که تو فکر من می گنجید.
اون: kholase ke akhare namardiye! vase man nakhari bad mibini ha!! VANG_VANG من: Omran! alaki sedato bala nabar, man be vang vange to adat daram! GERYE nakon , mamakhet tut farangi mishe haaaaaaaa! اون: Na, Jedan! gerye hich kario dorost nakarde ! mundam adamha chera vaghteshun ro alaki talaf mikonan!!! من: هنوز دارم به حرفش فکر می کنم. مامان، چشم های بارونی تو غمگین ترین چشم های دنیاست؛ و من با دیدن اون چشم ها غمگین ترین دختر دنیا میشم. من این روزها غمگین ترین دختر دنیام مامان. غمگین ترین دختر دنیا... ............................. حضورتون توی خونه ی ما قشنگ بود، قشنگ تر از هر حضوری لباس هات که جا مونده رو بو میکنم . و میذارمشون جای جای خونه ، که خونمون بوی تو رو بگیره مامان . بوی تو رو... و چادر نمازم ، که این روزها مقدس تر از هر زمانیه رو میکشم روی صورتم .. می خوام خوابم هم پر از بوی تو باشه ... پر از عطرت..
ادامه مطلب


!( خدایا منفجر نشه


*

| Design By : Night Skin |


